تا به کی به صبر نشست؟
زیر آوار حرف و رؤیا و خیال، مچاله ام!
دور از خش خش سینه و تیک تاک دل و گرمای تن، عشق را چه معنایی هست؟!
این تنِ سردِ تبعیدی را چه میانه ای با آن شراره ی دور؟!
در کدامین فصل، آن گرمی مطبوع آید بدست؟
نه، پشت این ابر ضخیم، خورشید یخ زده است و این کرختی را امید گرمایی نیست.
سال می گذرد و سالمرگ نزدیک. در این رهگذر، صبر را چه معنایی هست؟
انگار نه خورشیدی به آسمان است و نه فصل گرمایی در راه!
انگار این تن خسته و پریش، باید در کرختی خود بخشکد!
انگار از رهایی خبری نیست، ''به'' که در لاک خود خزید و ساخت.
آری، این لاک سرد و سنگین، مأنوس تر است!
برچسب:
نویسنده: میلاد رضوانی