سالهاست بیقرارم
بیقرار نگاهی و گاهی صدایی و حتی لحظهای دیدن رویش در خواب
و شنیدن کلامش در خیال
دخترم را می گویم
بعد رفتنش
خانه تنها شد
در خود فرو رفت
اخ..
بعد از مرگ دخترم
کوچه هم کوچ کرد
پشت بر زمین
و رو به سمت بیستارهترین نقطه آسمان نشست
و...
جای خالیش
بیداد میکند
کجایی مهربانم
دستان تو را کم دارم
مرا یک بغل آرامش میهمان می کنی ؟
انگار امشب یک نفر
مشت مشت
بر دل تنگی ام
بیقراری می پاشد
ومن
کودکانه میگریم.......
برچسب:
نویسنده: میلاد رضوانی