خرید بک لینک

سری به خانه پدری زدم .خانه ایی که همه خاطرات کودکی .جوانی .باهم بودن ها .پدرم .مادرم .خواهر وبرادرهای قد ونیم قد .مادربزرگ .پدربزرگ عمه .عمو خاله ودایی .لحظه های خوب زندگی .خوشی های بی دلیل .از هر گوشه صدای قهقهه به گوش می رسید .به طرف اشپزخانه میروم .پشت پنجره ایستاده ام و به درختان عاری از برگ   نگاه می کنم .
رهگذرا ن بی توجه به درختا ن در حالی که پاکتهای  اجیل و شیرینی و میوه در دست دارند . سریع دارن عبور می کنند تا هر چه زودتر به خونه برسند .زمستان بی صدا و غمگین چادری از ابر بر سرش انداخته و چمدان در دست بر خلاف جهت اونا در حال حرکته .
انگار همین دیروز اومده بود وبا برفش همه شهر را سفید پوش کرده بود .وبا وزش هر نسیمی دانه های برف چرخ زنان ورقصان دل زمستون را خوش میکردند .ادمهای زیادی اومدند ورفتند .غافل از اینکه بهار داره نزدیک میکشه وهمه رفتنی هستیم ..

بالاخره زمستان هم اماده رفتنه  با  ننه سرما که گیساشو توی رفت و آمد این همه سالهای دور و دراز  مثل برف سپید کرده .خداحافظی میکنه تا کلید فصل ها رو به دست بهار  مهربون برسونه ..

همین جور که به تلاش آخرین زمستان نگاه میکردم .افکارم پرواز می کنه به گذشته ها...
و خونه پدرم .بساط آجیل و شب چره و کلوچه های خوشمزه  و شیرینی  .سماور زغالی که نسل به نسل چرخیده و به دست پدرم رسیده و شب عید روشن میشد .تخم مرغهای رنگی .سنجد باغچه خودمان . که روی سینی  مسی کنار سیب ها نشسته بودند  و به روی ما لبخند می زدند .و همین جور در افکارم سیر کردم تارسیدم به کتاب  حافظ قدیمی پدر بزرگ و مراسم فال گرفتن.وقتی نوبت فال گرفتن میشد ,قیل و قال و جیغ و داد وبدو بدو بدو هامون کم میشد و می نشستیم تو نوبت تا برای ما هم فال بگیرند
و پدر بزرگ می خوو ند و جالبه اکثرا فال مادر بزرگ این بود  .یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور...و مادر بزرگ با حجب و حیا می خندید و می گفت :یوسف رو که خدا خیلی وقته به من بخشیده .
و ما همش منتظر  گرفتن فالمون بودیم .نه این که مفهومش رو می فهمیدیم ,نه ,صدای  گرم پدر بزرگ بود که مارو جذب میکرد .....یادش بخیررررررر

برچسب: نویسنده: میلاد رضوانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

صفحه بندی