نگرانم نشو
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 23:50
تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام ... راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو....
اندوه
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 23:50
بوی کافور و خاک باران خورده عکسی جا خوش کرده در قابی با روبان مشکی رقص باد با اعلامیه های همدردی......اندوهی فرو نشسته در اعماق جان اندوهی از سر تن دادناندوهی از سر اهلی شدن.....«به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم»و به دشت و بیابان پناه می برم کوهها صبوریت،دشت شادابیت،جویبار پاکیت و من تو را می بینم ...
برای دخترم
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 23:50
آه دخترم دخترم آوازهایی که میروییدند دخترم ترانههایی که میرقصیدند بیدار شوباد را میگویم برود از سر شاخههاماه را بچیند بیاورد گردنآویزت کنم.نسیم را میگویم برود از دل بهار گلسرخ را بچیند بیاورد پیراهنت کنم.پرنده را میگویم برود از آسمان ستارهها، بادبادکها، رنگینکمانهای شاد و هر چه تو بخواهی را بچیند، ...
دلتنگی
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
این روزها انگار تمام دختران سرزمین من شبیه هم هستند !!همه زیبایند...همه غمگینند...
حسرت
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
عمری در کار عمری در کار عمری در کار گاهی خسته گاهی زخمی گاهی بیمار رنجت انبوه انبوه چون کوه کوه کینه ...............
بیتا
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
افسوس لالایی هایش را من خواندمولی دراغوش خاک خوابید .
من و رنج
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
من یک زن ام زنی که پوست اشآیینه ی آفتاب کویر است و گیسوانش بوی دود می دهد تمام قامت من نقش رنج و پیکرم تجسم کینه است زنی که دستانش را کار برای سلاح پرورده است
خاطرات من
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
در سالهای نهچندان دور مراسم چیدن انگور و دوشابپزی با تشریفات خاصی برگزار میشد .در شهر من باغات به دوقسمت تقسیم میشد یوخاره باغلر وایشاغه باغلر . معمولاً هر باغدار قبل از اقدام به چیدن انگور اقوام و نزدیکان خود را خبر میکرد .وبا هم شروع چیدن انگورها میکردند هرکسی کیسه ایی به دور کمر خود می بست تا انگ...
به یاد گذشته ها
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
هرسال بهار که میشد سروکله کولی ها پیدا میشد .چادرهایشان را خارج از شهر برپا میکردند .هیچگونه امکانات زندگی نداشتند .بچه های قدونیم قد اطراف چادرها درهم می لولیدند .کار اصلی این افراد ساختن وسایل مورد نیاز شهر بود دراصل صنعت گران خرده پایی بودند .تعداد زیادی الاغ وقاطرداشتند تا بتوانند وسایل خود را ا...
صبر
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
تا به کی به صبر نشست؟زیر آوار حرف و رؤیا و خیال، مچاله ام!دور از خش خش سینه و تیک تاک دل و گرمای تن، عشق را چه معنایی هست؟!این تنِ سردِ تبعیدی را چه میانه ای با آن شراره ی دور؟!در کدامین فصل، آن گرمی مطبوع آید بدست؟نه، پشت این ابر ضخیم، خورشید یخ زده است و این کرختی را امید گرمایی نیست.سال می گذرد و...
وصال
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من،خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، تـو آن غـــزل همیــشه زیبــــایی مَــن آن ...
غم
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
زن ها زمستانندچترند بارانند . . .وقتی که غمگینند آواز می خوانند..........
زود رفتی
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:59
امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.پیراهن غصه هایم را به تن می کنم و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اندو از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.شاعر می شومبه اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهمو به آن ها بگویم امروز ب...